رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان رافروبرید ساعدها برای خوب کنعان را چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جانبه پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را بدم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهیبدم کوهی شدم
ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا راچنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را منم ای برق رام تو برای صید و دام توگهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آوارهچه داند یوسف مصری غم و د
هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا راتقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را منم ناکام کام تو برای صید و دام توگهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را چه داند دام بیچاره فریب مرغ آوارهچه داند یوسف مصری نتیجه
بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان رااز آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را زبان سوسن از ساقی کرامتهای مستان گفتشنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقلچو دید از لال
چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت راچو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهمچو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانستبس